آنکه پشت در نشسته از همه عاشق تر است
Sitting in the back of all love is more
سرم پلوغ می زند مثل میزی که کتاب های نخوانده را می انبارد در وجودم این روز ها از خسته گی مبهمی رنج می برم و خیسی گناهی رمز آلود گردنم را امان نمی دهد به تو نمی رسم ....می رسم گاهی هم زنجیری به زخامت تمامی گوسفندان تاریخ قلبم را دو تکه ...می شکافت....دو راهی درست می کند و مرا در شکی خفه می کند که خدا هم در استدلال آن وا می ماند من دار می شوم ستار... دف... و شعر هایی بی هوا و جفنگ برای باران و خیابان و پری زاده ای که مدام از آسمان سیاه مغزم رقصان عبور می کند و با آن داس خوشگلش این دیواره های خاکستری را جراحت می دهد... نه... نمی خواهم به دروغ برسم. به این که حکومت انگشتان تو دروغ بود...نه... این که حاجب شلال موهایت به روی چشمان من....دروغ...نه... نه ....نه.........دیگر.....نه. مرگ را همچون برادری آزاد از اسیری به آغوش خواهم فشرد اگر تو اشاره کنی... شه زاده ی هزار معبد ناپیدای من
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۸۶ساعت
14:24 توسط int main| |
بزرگترین اسرار مرگ است این جمله منسوب است به امام علی و واقعا هم درست می باشد امروز تشییع و خاکسپاری عزیزی بود کسی که دیروز این وقت نمی دانست امشب را در جایگاه ابدی اش به صبح خواهد رساند .دوران نوجوانی و سالهایی که تلویزیون دو شبکه بیشتر نداشت نمایشی از شبکه یک پخش شد به اسم :مرگ دیگری که نحوه مرگ یک سردار جنگ و مواجهه وی با فرشته مرگ نشان می داد و انصافا خیلی خوب اجرا شده بود. باشد که همه از این اتفاقات عبرت بگیریم. دیروز فقط یک عکس از خانم بلند قد تونستم بگذارم اما امروز اون رو کامل کردم.
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۸۶ساعت
14:8 توسط int main| |
روز نوزدهم آبان وقتی صفحه آخر اطلاعات را نگاه می کردم آگهی سالگرد شهادت یکی از خادمان ایران عزیز را دیدم.(یک روزی گل آقای مرحوم (صابری فومنی)عنوان داشته بود که تنها صفحه ای که حقیقت را در روزنامه می نویسد صفحه ماقبل آخر اطلاعات می باشد که منحصرا اختصاص به درج آگهی های ترحیم و تشکر دارد،)مرحوم فاطمی وزیر خارجه دکتر مصدق بود و در دوره وی بیشترین انتقادها علیه شخص شاه و خانواده اش صورت می گرفت.وی مدیر روزنامه مرد امروز بود .در میتینگ ۲۶ مرداد و بعد از فرار شاه از رامسر به سوی بغداد در سخنرانی شدید ترین انتقادها را نسبت به محمد رضا پهلوی انجام داد و این نکته باعث شد که کینه ای شدید در شاه نسبت به وی ایجاد شود بعد از موفقیت کودتا به هدایت آمریکا و انگلیس و صحنه گردانی امثال شعبان بی مخ اولین دستور دستگیری فاطمی بود.نامبره مدتی مخفیانه زندگی می کرد ولی بعد از ۸ماه دستگیر شد و در جریان انتقال به دادگاه مورد حمله افراد شعبان بی مخ گردید که با رشادت خواهرش آسیب چندانی به وی نرسید.مدتی بعد در داد گاه به علت اقدام علیه سلطنت به اعدام محکوم شد. دکتر مصدق بعد از مرگ وی چنین گفت: "اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است از ان کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کردو آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت همکاری با این جانب حتا یک ترک اولی هم از ان بزرگوار دیده نشد.
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۸۶ساعت
14:0 توسط int main| |
سوأل اول : فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟ پاسخ: اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود. سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی سوأل دوم: اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟ پاسخ: اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟) مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! سوأل سوم: پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟ پاسخ: Nunu؟ نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۶ساعت
17:17 توسط int main| |
پسر به دختر گفت: دوستم داری؟ اشک از چشمای دختر جاری شد
میخواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکهاشو پاک کرد و گفت
اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوست دارم وطاقت دیدن اشکهاتو ندارم
دخترسرشو پایین انداخت وگفت: میدونی چیه؟
من دوست ندارم........من بدجوری عاشقت شدم.
پسر دستهای دختر را رها کرد و با قیافه ای غمگین از دختر جداشد
دختر فریاد زد: مـــــــــــــــــگه دوســــــــــــــــتم نـــــــــــــــــداری؟؟! چرا داری میری؟
پسر جواب داد: چون دوست دارم میخوام تنهات بذارم.
دختر گفت: فکر کنم شنیده باشی که میگن عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه!!!
تو که دوست نداری من بمیرم......هان؟؟؟؟
پسرگفت: آنقدر دوست دارم که نمی خوام به خاطر من مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جور گناهه!!!!!!!!!
دختر: اما عشقم پاکه!!
پسر فریاد زد عشق پاک دیگه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه........و دختر را برای همیشه تنها گذاشت
"عــــــــشق پاک دیگه حتی تو قصه ها هم معنی نداره
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۶ساعت
17:59 توسط int main| |
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۶ساعت
22:51 توسط int main| |
| Design By : Night Melody |
