آنکه پشت در نشسته از همه عاشق تر است

Sitting in the back of all love is more

سرم پلوغ می زند مثل میزی که کتاب های نخوانده را می انبارد در وجودم این روز ها از خسته گی مبهمی رنج می برم و خیسی گناهی رمز آلود گردنم را امان نمی دهد به تو نمی رسم ....می رسم گاهی هم زنجیری به زخامت تمامی گوسفندان تاریخ قلبم را دو تکه ...می شکافت....دو راهی درست می کند و مرا در شکی خفه می کند که خدا هم در استدلال آن وا می ماند من دار می شوم ستار... دف... و شعر هایی بی هوا و جفنگ برای باران و خیابان و پری زاده ای که مدام از آسمان سیاه مغزم رقصان عبور می کند و با آن داس خوشگلش این دیواره های خاکستری را جراحت می دهد... نه... نمی خواهم به دروغ برسم. به این که حکومت انگشتان تو دروغ بود...نه... این که حاجب شلال موهایت به روی چشمان من....دروغ...نه... نه ....نه.........دیگر.....نه. مرگ را همچون برادری آزاد از اسیری به آغوش خواهم فشرد اگر تو اشاره کنی... شه زاده ی هزار معبد ناپیدای من
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۸۶ساعت 14:24 توسط int main| |

Design By : Night Melody